با روند نامحسوسی که کلمات از شرح آن ظاهراً قاصر هستند به ناگاه پی بردم ؛ به یک رهایی شگفت انگیزی دست یافته ام ؛ در این میان نه به گنجی دست یافته بودم و نه ارثی به من رسیده بود و نه چنان که به یاری دست یافته باشم که همیشه در جستجوی او بوده ام . یار من در درون من میزیسته.
چه گوارا است از این چشمه نوشیدن و رفع عطش کردن از پس این همه دویدنها و پرسه زدنها ؛ رنج های بیهوده بردنها که تنها دلیلٍ آن نیازمندی بود. در پای درخت این چشمه به آسوده زیستن بدون تجربه کردن بیهودگی و سرگردانی , آرام گرفتن در ماًوای وجود ؛ تجریه ایی شور انگیز است . به این رشد میرسی که تا چه میزان آدمی در مقابل کائنات حقیر و ناچیز است . فاصلۀ تولد تا مرگ در مسیری طی میشود که طول آن مفهومی ندارد و تنها عرض قادر است تعریفی از ما داشته باشد .
به نظر من در پیمودن این مسیر ؛ میبایستی از تمامی زنجیرهایی که از گذشتگانمان به ناچار به ما رسیده است , رهایی یابیم . از خرافات و اعتقادات پوسیده و غیر علمی ؛ غیر واقعی گرفته تا سنتهایی که مانند سرطان در ستون جامعه پیچده شده است , و جامعۀ ما را به قعر تاریکی و سیاهیٍ تاریخ میکشاند و آدمی را از معرفت و شناخت , هم حسی و یک پارچگی باز می دارد.
جامعه ایی که بوی خوش انسانی و همدردی ؛ همدلی و سرخوشی کمتر از آن به مشام میرسد و قدرت واپسگرا و عقب افتادۀ امام زمانی ، در این مسیر هزینه ها صرف میکند و آزارها و شکنجه ها میرساند , تا ریشه های این قبیل صفاتی که خاص انسان است را بخشکاند ؛ با تمام نیرو در صدد است مقام انسانی ما را به لجن بکشد و ما را به حقارت بکشاند و وجود ما را بشکند و در این میان از الگوهای حقیر و عقب افتاده خودشان پیروی میکنند ؛ غارتگرانی که از بیابانهای حجاز شروع به دزدی و قتل و تجاوز به خواهران و مادران ما کردند؛ الگویی مناسب برای این اژدها هستند . اختیار و آیندۀ ما را در دست یک مشت استخوان پوسیدۀ متجاوزین بیابانگردٍ سوسمار خورٍحجاز قرار داده اند.
و چه رنجی ست که مردگان برای من و تو تصمیم میگیرند.
برای مقابله با آن به نظر می رسد آسانترین راه آن باشد که هر کسی در صدد بیرون کشیدن خودش از این باتلاق باشد.
با درک این مطالب و متاسفانه واقعیت داشتن این تراژدیها ؛ به جایی رسیدم که تاب تحمل نیاوردم وبه این مهم رسیدم که تنها در وجود خودم قادرهستم شعله های حقیقت را روشن نگاه دارم . برای فرو نرفتن در این باتلاق و به انحطاط نیافتادن ؛ اولین قدم را میبایستی خودم بر میداشتم تا آنکه بتوانم هوای تازه ایی را استنشاق نمایم ؛ در این گنداب غرق شدن بسیار آسان است و تنها پادزهر آن در نظر من آن بود که هر حرفی که میشنوم و یا میخوانم را نپذیرم و اصولا خودم را در زنجیر هیچگونه ایمانی اسیر و تو سری خور نکنم . حتی اگر کلامی را به یک خدا و یا صدها خدایی که مردمان در این جهان به آنها باور دارند ؛ نسبت دهند و این اولین قدم من بود.
هیچ چیز حتی خود خدا هم مانع من نخواهد شد.
قدم اول آن بود که ابتداً از پوستی که به آن فرو رفته بودم به در آیم . این پروسه ارادی صورت نگرفت ؛ شاید زمینه هایی که پیشتر در من ریشه داشت ؛ خود بوجود آورندۀ این روند بود. و آنهم بدینگونه بود که همیشه در کشف حقیقت درمانده بودم , در پی یافتن ٍچگونگیٍ تضاد در این جهان ؛ فکر مرا مشغول میکرد , چگونه است که حقیقتی میتواند مخالف و یا موافقی داشته باشد ؛ حال آنکه حقیقت در تعریف خودش ؛ دارای تنها یک معناست . چگونه است که عده ایی میتوانند حقیقت را مخدوش نمایند و اساسا چگونه قادر به تغییرآن به زعم خودشان هستند ، در این میان خودشان در کجا قرار میگیرند.
حرکت این جهان در مسیر های متفاوتی که در آن شاهدش هستیم ؛ از ارتباط فرد با خودش گرفته تا فراز کائنات , و یک نوع پیوستگی که هر کدام در ذات خود و در ارتباط با یکدیگر دارند ؛ در برگیرندۀ حقیقت است . چگونه است که این پیوستگی در نزد گروهی از جوامع با تعاریفی غیر منطقی و بی اساس و خرافی ترجمه میشود و در نزد گروهی دیگر؛ با زبان علمی و حقیقی تعریف میشود و در این میان چرا بسیاری سعی میکنند در نادانی و بدبختی خودشان پافشاری کنند .
سئوالاتی از این دست در طی سالیان در ذهن من وول میخورد ولی به مانند کوه خاموش آتشفشان خفته بود و یکباره به خروش بر آمد و همه چیز را ذوب کرد و ققنوسی از این خاکستر برخاست .
دگردیسی آغاز شده بود؛ هر روز احساس نو شدن , بسیار شور انگیز است . تا قبل از این در جهان چیزی نمی یافتم تا با آویختن به آن حس خوشی داشته باشم .
از شما چه پنهان از آنهمه تلاش که نیم بیشتر آن بیهوده بود , رها و آزاد شده ام .
مدتی بود که در صدد بودم تا این مطالب را بنویسم ولی فرصتی دست نمیداد تا آنکه در پی یک وبگردی در وبلاگی به نام ۳۵ درجه به مطلبی برخورد کردم , و همین باعث شد که بالاخره وقت مناسب را بیابم و شروع به نوشتن چگونگی پدید آمدن این فرآیند از دیدگاه خودم میکنم .
هموطنی در وبلاگ ۳۵ درجه در پی چرایی این فرآیند مطلبی نوشته اند ؛ و من در آنجا نظر خودم را نوشتم .
به نظر من این چرخش در جهان بینی را میتوانم ۱۸۰ درجه بنامم .
من نمیدانم که در چه سنی این دگر دیسی درشخص شروع به شکل گیری میکند ؛( صرفنظر از آنکه در بسیاری هرگز روی نمیدهد ) ولی به نظر من هر چه زودتر این گردش آغاز شود , زودتربه بار مینشیند.
چیزی که در من تغییر کرد ؛ درک بیشتر و عمیقتر از جهان هستی بود که منٍ ۱۸۰ درجه ایی را متوجه این حقیقت کرد که تنفس در هیچ قفسی را تاب نمی آورم .
قفسها و زنجیرهایی که به نوعی مرا در اسارت گرفته بود .حس نیاز در تلاش برای اثبات خود ؛ حس نیاز در مهر طلبی و مهر جویی ؛ حس نیاز به رقابت برای آنکه به دیگری نشان دهیم من هم اینجا هستم , حس وحشت از نادیده گرفته شدن , با این دل مشغولی که چگونه معجزه ایی میتواند به وقوع بپیوندد تا من به کاشکی هایم میرسیدم و بسیاری دیگر از این قبیل موارد .
حال آن دستبندها و آن باورهای پوسیده که در کائنات گم هستند و اساساً مفهومی ندارد پاره شده ؛ این حس نیازمندیها که به نوعی مرا در بند خودش نگاه میداشت و سدی در راه بال گشودن بود ؛ در نقطه ایی گسسته شده ؛ نقطه عطفی که همچنان در حال پیشرفت است, تعریف این تغییر به همین سادگی است .
هیچ لذتی بالاتر از آن نیست که در پی چرخش هر درجه ؛ لحظه های بی نیازی را تجربه میکنی . بی نیازی از هر خدایی .
رهای رها ؛ آزاد از هر زنجیری که تا قبل از آن به من بسته شده بود .
سبکبال و بی پروا سخن گفتن ؛ بدون هراس از هزینۀ از دست دادن ؛ یاری و یا در اندیشۀ ضرر از دست دادن یک هم نشین ، به پرواز خود ادامه دادن و به درجاتی از تکامل دست یافتن ؛ تنها راهی است تا از غرق شدن در این باتلاق چرک و تعفنی که خدایان انحصارطلب در صدد هستند ما را به فسیل تبدیل کنند ؛ نجات یابیم .
در چرخش به سوی مدار ۱۸۰ درجه که یا به طوری ناگهانی و یا نم نمک صورت میگیرد , رشد و بالندگی را در ذرات وجودم لمس میکنیم .
این فر آیند به سوی کمال و تکامل همچنان به پیش میتازد و پروسه ایی بسیار شور انگیز طی میشود که تنها ۱۸۰ درجه اییها قادر به درک آن هستند .
به همین سادگی.
دیدگاه های تازه